|
24 ساعت زندگی من
از فردا می خوام اتفاقات زندگی ام را بنویسم. چه خوب و چه بد، هر چیزی را یادداشت می کنم. هر آنچه برایم رخ می دهد؛ برای خودم یا اطرافیانم.
8 صبح زندگی من
الان از خواب پریدم. احتمالا ساعت 6 آلارم موبالم زنگ زده، ولی ناخودآگاه قطعش کردم و خوابیدم. به هر حال الان دیرم شده و وقت نیست چیزی بنویسم.
9 صبح زندگی من
در تاکسی هستم. راننده موسیقی گذاشته، اول صبحی رفته روی مغزم. ترافیک افتضاحه. راننده داره سیگار میگشه. دارم خفه میشم. خواننده هم داره این وسط چه چه می زنه.
10 صبح زندگی من
الان رسیدم شرکت. 2 ساعت تو ترافیک بودم. رئیس عصبانیه. اگه ببینه دارم چرت و پرت مینویسم، دعوام می کنه.
11 صبح زندگی من
کار خاصی نیست که انجام بدم. رئیس رفته بیرون، کسی کار نمیکنه. شرکت شده Game Net و همه دارن بازی می کنن. ولی من یادداشت می نویسم.
12 ظهر زندگی من
برای ناهار با بچه ها رفتیم بیرون. یه جوری بود. حالم خوب نیست. احساس می کنم شکمم مثل ماشین لباسشویی شده. نباید بیرون غذا می خوردم.
1 بعد از ظهر زندگی من
رئیس اومد. به زور میخواد منو با خودش ببره یه جایی جلسه. رویم نشد بهش بگم حالم خوب نیست. باید باهاش برم.
2 بعد زا ظهر زنگی من
اوضاع افتضاح تر از این نمیشه. نمی تونم جلسه رو ترک کنم. اما باید برم دستشویی. دنبال بهانه هستم، اما هیچ بهانه ای نیست.
3 بعد از ظهر زندگی من
جلسه تموم شد. به دستشویی رفتم اما وقتی اومدم بیرون، رئیس رفته بود. باید خودم با آژانس برگردم خونه. اما نه! کیفم توی شرکته. باید برگردم شرکت. لعنت به اون کیفه. باید برم شرکت. اما این جا ولنجکه، شرکت هم سهروردی. نمی دونم کی میرسم.
4 بعد از ظهر زندگی من
هنوز تاکسی گرم نیومده. از یادداشت کردن وقایع متنفرم.
5 بعد از ظهر زندگی من
همین الان سوار تاکسی شدم. حوصله ی نوشتن ندارم. چیزی هم برای گفتن ندارم. ترافیکه
6 بعد از ظهر زندگی من
ترافیکه
7 بعد از ظهر زندگی من
تاکسی پنچر شد. باید با موتوری برم شرکت تا زود تر برسم. هنوز به پارک وی هم نرسیدم.
8 بعد از ظهر زندگی من
سوار یه موتوری شدم. اما در راه تصادف کرد. دلم سوخت، باهاش تا بیمارستان اومدم. شانس آوردم، خودم چیزیم نشد. الان روی نیمکت سالن انتظار نشستم و منتظرم تا خطر رفع بشه، بعد برم دنبال زندگی ام.
9 شب زندگی من
موتور سواره، هیچی ازش نمونده. اصلا به من چه! خودش از چراغ قرمز رد شد. من که بهش نگفتم این کارو بکنه.
10 شب زندگی من
از بیمارستان اومدم بیرون. میرم به طرف شرکت تا کیفمو بردارم.
2 صبح زندگی من
سوار یه پراید مسافر کش شدم، منو دزدیدن، جیب هامو خالی کردن. الان وسط اتوبان هستم. نمی دنم کجا هستم. فقط همین خودکار و دفترچه یادداشت توی جیبم مونده. می خوام گریه کنم. تا من باشم دیگه سوار مسافر کش شخصی نشم.
3 صبح زندگی من
رفتم شرکت، نگهبان رو بیدار کردم. گفتم چه بلایی سرم اومده. در رو باز کرد، کیفمو برداشتم تا برم خونه. الان در راهم. دربست گرفتم.
4 صبح زندگی من
این یکی مسافر کشه هم زورگیر از آب در اومد. کیفمو برد. الان هوالی شهریار هستم. تقصیر من نبود. به 133 زنگ زدم گفت تاکسی نداره. تا من باشم دیگه سوار مسافر کش شخصی نشم. حتی اگه مجبور بشم وسط لابی شرکت، روی زمین بخوابم.
5 صبح زندگی من
برای یه ماشین پلیس دست تکون دادم تا بهم کمک کنه. نگه داشت، منو تفتیش بدنی کردن، وقتی دیدن هیچی ندارم، رفتن. پلیس قلابی بودن. خودشون اینو بهم گفتن.
6 صبح زندگی من
تو کلانتری همه چیزو تعریف کردم، فکر کردن روانیم. الان منتظرم صبح بشه تا یه روانشناش بیاد تایید کنه که سالمم.
7 صبح زندگی من
روانشناس اومد. بهش گفتم از امروز اگه یه تاکسی خالی ببینم که مسافر سوار نمیکنه، می رم رانندش رو خفه می کنم. دکتر هم تایید کرد که من روانیم.
8 صبح زندگی من
خودکار و دفترچه رو دارن ازم میگیرن...گرفتن.... |